بهـ نامـ او
نمیدونمـ چرا
ولی حسـ میکنمـ
گنجوندنـ احساسـ تو واژهـ ها
بی رحمیهـ محضهـ
نهـ آخهـ واقعا مگهـ میشهـ حرفهایی رو
کهـ شما با نگاهتونـ می زنید
بهـ رشتهـ ی تحریر درآوُرد؟!
دلمـ میخواد بیامـ پیشتونـ
بعد تو طوفانـ نگاهتونـ غرقـ شمـ
بعد دوستـ دارمـ
با سردی دستاتونـ گرمـ شمـ
خدایا یعنی میشهـ
وقتی دستاتونـ رو میگیرمـ
سرد باشهـ و یعنی خوبـ
چند وقتهـ
التهابـ اتفاقاتـ نمیذارهـ خوبـ باشید
همشـ داغید
اسمشـ رو میذارمـ:
یهـ تبـ فرا مادی
مراقبـ خودتونـ باشید
چونـ اینـ تبـ اگهـ بیشتر از اینـ بشهـ
تخریبـ تونـ می کنهـ
آخرینـ باری کهـ دستتونـ رو گرفتمـ سرد بود
خیلی دورهـ
اصلا یادمـ نمیاد کی بود
آخهـ چرا؟!
یهـ فکری بهـ حالـ خودتونـ بکنید
ϰ-†нêmê§ |